اشتباه نکنید نه سرما خوردم، نه آسم گرفتم ،نه آلرژی پاییزه دارم(!!!)فقط کمبود آرامش دارم!!!
نمیدونم کجا میشه گیرش آورد شما میدونین؟تو الماس شرق شاید بفروشن،شایدم تو پروما.
میدونین بعضی وقتا اتفاقاتی می افته که نیمیشه جلوی وقوعش رو گرفت یا نباید جلوشو گرفت،شایدم میشه یا اصلا باید جلوشونو گرفت(اگه جملم سنگینه از اول بخونیدش!!!) در کل گاهی اتفاقاتی می افته که خیلی (شایدم اصلا)باب میلمون نیست![]()
تو همچین مواقعی آرامشتو از دست میدی،اعصابت به هم میریزه،ظرفیتت پایین میاد،...اما فکر که میکنی به این نتیجه میرسی : حالا که کاری از دستت بر نمیاد بگذر،عبور کن،سخت نگیر.
سخته قبول کنین که سخته از بعضی چیزا رد شدن ،سخته سخت نگرفتن بعضی مسایل.نمیگم نمیشه۰
فرصت میخواد،وقت میبره، انرژی میگیره،اینجاست که انتظار داری همه درکت کنن ،انتظار داری همه بفهمنت.انتظار بیجایی نه؟
از همه این انتظارو داشتن شاید غیر منطقی باشه که حتما هست،اما از اونایی که بهت خیلی نزدیکن چه طور میشه انتظار داشت؟![]()
من که تحلیلی ندارم.
راستی عجیبه مثل اینکه دارم نفس میکشم...ولی آرامش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پیداش میکنم.
۱.واقعا شرمنده برا این همه تاخیر .
۲.این روزا سرم خیلی شلوغه.آخر این هفته دو تا امتحان میان ترم دارم .
۳.پنجشنبه با دوستان رفتیم سینما فیلم کافه ستاره رو دیدیم.من بدم نیومد پیشنهاد میکنم شمام ببینید.
۴.دیروز حالم خوب نبود به اصرار دوستم رفتم پیش دکتر ٬فشارم خیلی پایین بود خیلی شیک سرم زدم.
۵.دیشب شام منزل یکی از دوستان خوبم بودم٬حسابی به خودشون و مادرشون زحمت دادم.(البته نه تنهایی)
۶.یه شعر دارم میگم الان یه هفته ست٬بد جوری گیر کرده.
۷.اینم یه بیت شعر از یه غزل که حدود سه هفته پیش گفتم:
...کنار تو این فصل یخ زده بهار شده بود بدون تو اما باز هم همان زمستانم
...
۸.![]()
![]()
![]()
امروز روز من سردبیر روز از نو بودم،اما روز نامه در نیومد.چرا؟ توضیح میدم.
جدیدا روزای دو شنبه اتفاقای عجیبی می افته که منجر به دیر در اومدن یا در نیومدن روز نامه میشه.
هفته ی پیش صبح روز دو شنبه همینجور یه دفعه همه ی تایپ وتکثیریای مشهد مغازه هاشون رو تعطیل کردن!!!!!
آقا با کلی درد سر یه مغازه باز پیدا کردیم،حالا اینکه سی دی روز با کلی نظر ونیاز باز شد بماند تا طرف شروع کرد به چاپ، لامپ دستگاه سوخت.حالا ساعت چنده؟۳ بعد از ظهر ،روز نامه کی باید در بیاد؟۱۰ـ۱۱ صبح...
بقیه ماجرای طلسم ۲ شنبه بمونه فردا!!!الان باید برم.
۲.و اما ادامه ی شعر دیروزم که قولشو داده بودم:
...مرا در یاب ای ناجی مرا در یاب
که سیل این گناهان هوس آلود
مرا همچون نهالی تازه روییده و بی ریشه خواهد کند خواهد برد
مرا در یاب ای ساقی
من اینجا در این صحرای سوزان بدون آب
از فرط عطش میسوزم آتش بار میمیرم
تو اما برایم معنی آبی شرابی تو می نابی
مرا در یاب
راهم را نشانم ده
که من در جاده ای افتاده ام بیراهه
که آغازش چو پایانش مشخص نیست نا پیداست
مرا در یاب ای رامشگر دیرین
که من ره توشه ی آرامشم را در بیابان هوس های گناه آلوده گم کردم
مرا در یاب
تو رسوایم مکن توان بیش از این رسوایی و خفت ندارم من
نیک میدانی
تو رسوایم مکن معشوق بی مانند ای ناجی تو ای حامی
که من بی تو خود مرگم خود گورم
تو رسوایم مکن
مرا در یاب بی مانند.
من اینجا در میان این هیاهوی ملال آور به دنبال تو می گردم
به دنبال تو ای سرچشمه ی خوبی
به دنبال تو که سر منشا نوری
به دنبال تو که نزدیک نزدیکی ولی دوری
مرا در یاب
من اینجا در میان باتلاق ننگ و تردید وگناه وکینه هر آیینه
فرو خواهم شد اما
زتو ای پاک بخشنده زتو خورشید تابنده
کمک میخواهم ویاری تویی درمان بیماری
مرا در یاب ای حامی که من سر گشته ام حیران حیرانم
به دنبال تو چون طفلان بی مادر شده گریان و نالانم
مرا در یاب
من از این صورتکهایی که گه زیباست که هول آور و گاهی مثال دیو وحشت بار
میترسم و بیزام
نجات من ز ترس وبیم و تنهایی
تویی تو که تعبیر رویایی
توکه دریای معنایی
مرا در یاب ای معشوق بی مانند
مرا در یاب
من از عشقی که در یک لحظه و در آن همچو لبخندی بدون روح می روید
و در آنی دگر همچون همان لبخند میمیرد
گریزانم...
بقیه اش ان شاء ا... فردا.
آرامش خیال را زتو دور می کنند
با حیله تو را تشنه ی یک جرعه آب می کنند
با زهر شوکران تو را سیراب می کنند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
این یعنی اینکه بعد از مدتها خیلی خوشحالم.
دلم گرفته است ز دوست ز دشمن از تمام آدمها
دلم گرفته است از این مردم دروغگوی پلید
آهای آدمها شما چه میدانید درون قلب خسته ی غمگین من چه میگذرد؟
دلم گرفته است از شما که قلب و غرورم هر دو زخمی دشنه ی کلام شماست
دلم گرفته است از این هوای پر غبار کثیف
در این هوای کثیف دگر نسیم نمی وزد باران نمیبارد
رها کنید مرا رها کنید که خسته ام دلم گرفته است تب آلودم
آهای آدمها دلم گرفته است
بله پریشب تولدم بود.یه تولد کاملا روز از نویی که بیشتر شبیه شب شعر بود(البته نه همش!)
خیلی خوش گذشت جای همه دوستام که نبودن خالی بود.
دوستام هم که بودن خیلی شرمندم کردن دست همشون درد نکنه.
راستی من ۲۰ سالم شد.
چند وقته اونقدر سرم شلوغه وقت نکردم چیزی بنویسم .راستش حوصله هم نداشتم.تو یکی دو هفته اخیر یه کم کتاب خوندم رمان عادت میکنیم زویا پیرزاد رو هم خوندم که به نظرم وقتمو سرش تلف کردم.فعلا همین...
من زیبایی تنهایی آرامش سکوت و طبیعت رو کشف کردم!!!
شما هم اگه تا حالا کشفش نکردین بگردین دنبالش معرکست حرف نداره.
چند تا شعر جدید گفتم یه تیکه از آخریش اینه:
برو هوای اتاقم پر از سم مرگ است!...
مرگ پایان کبوتر نیست...
۲.کتاب طرحی از یک زندگی رو خوندم عالی بود.
۳.پریشب ساعت ۴.۵ یه شعر گفتم:
...زندگی جاده ای پر پیچ است
و کنار جاده گاه دشتی زیباست
گاه کوهی پیداست
گاه تنها دریاست
اما گاهی دره است و خطر ریزش کوه
تابلویی می گوید: آهسته بران!...
روزنامه امروز در اومد .از نظر خودم بد نبود یعنی تقریبا خوب بود.از دوست خوبم آقای گیلانی خیلی ممنونم خیلی برای در آوردن روزنامه کمکم کردن.از اعضای تحریریه هم با اینکه عملا هیچ کمکی نکردن!!! ممنونم.



